تبليغاتX
براي اهالي دل
گلچيني از آثار بي انتها
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو 

 

 خاکی به نام كربلا

 

این جا ایستاده ایم بر خاکی به نام كربلا، سرزمینی تداعی افق، که در زمان نمی گنجد. وادی بُطلان دل سپردگی ها، محدودۀ نامحدود اوج، سنگستانی،که درنهایتِ آن عقل، نهان می شود و دل نمایان . مسیر پروازی به سوی سیمرغ زمان، بارهبری؛ به نام روح خدا؛ حسين...

 این جا ایستاده ایم ،آن طرف... همه، سنگلاخها و ضخامتها و درشتی ها و سختیها و زبریها و زشتیها از جنس سنگ و آهن و شن و  تیر و نیزه  و این طرف... مردی باد پا؛در آرزوی بی زمانی، بی مکانی و انگیزه ای به نام دفاع و هدفی به نام شهادت و اوجی به نام وصال و هویّتی به نام بقاء و همیّتی به نام مرد انگی و حضوری به نام خلوص. یک تن برای فدا و کرانه کرانه ، روح از آغاز تا پایان .امّا يزيديها؛ ردیف به ردیف،  صف کشیده اند ، به پندار آن که کام مرگ را شیرین کنند! ودر خیال آنکه قاصد فراقند! و اُف بر آنان که مرگ برای امام یعنی؛ خجسته پیک وصال،یعنی؛ رهیدن از حصار تن ، یعنی؛کوکِ زیر و بمِ شهادت، و يزيد یعنی؛ تلنبار خاک های عالم بر سر منیّت، و بی پناهی انانیّت و فاجعة اسارت وعبور از آن، انتهاي شر، یعنی؛ پرشی ملکوتی به چشمۀکوثر، و پليدي نمی دانــد، بس نیک می گشاید، شاهراهی از خاک به افلاک، از هیچ به همه ،از نیستی به هستی ،از فنا به بقاء، تا تشنه لبان سیراب گردند و اگر لیاقت یابند، در طلایه داري سالار شهید ان  رقم خورند و باشند.

  خاک نينوا با سنگرهایی به مثابۀ مقاومت،  شایسته می داند، وارستگی مرد، فرازِ حصار و دیوار و مأمن است و حضورش گسستن تار و پود دیوارهاست و حصارها را یکی پس از دیگری با پرشی به ورزیدگی عشق می پیماید. پس ای سنگرهای كربلا،گرچه چون مادری دلسوزید ، اما وصال را دریغ مدارید ؛ که من ره صد ساله را یک شبه پیموده ام، دست افشان و پایکوب به سوی وصال سرازیرم. سَماعی آسمانی که ابتدایش سجاده نشینی و انتهایش تجلّی عشق است .

آن هنگامی که ماه در آسمان بر اریکۀ سلطنت می نشست تا جلوس ابدال را به سوی حق روشنایی بخشد،حسين اندوهگين نه براي خويش بلكه كاروانيانش ،و خواهرش زينب و  فرزندش علي اكبر و برادرش ابوالفضل و...  می نگرم گوشه ای، كودكان و زنان بي پناه چنان می گریند، که ابرهای پیلگون، موید آنانند و، بانگ رعد ، ضرباهنگ نُتهایش را به پاس "هِق هِق" آنان می سراید، از توصیفِ لرزش شانه هایشان بر قلم حَرَجی نیست ،چه آنکه می گوید:قاصرم. لرزششان ، ریشۀ کوه را می لرزاند!و هنوز شانه هایشان می لرزد، با خاک سخن می گویند، و همه مي دانند ، نهال قيام امام ، درخت تنومنديست كه ريشه هايش در كالبد تاريخ پهنا گسترده، و حسين...وزينب بزرگ...

برايشان معنا كرد ...

و اكنون براي آنان، سرزمین نينوا ؛ يعني، مقّر شمع و پروانه، دشت لاله ستان و بلبل ،  مُلک عاشق و معشوق ، منظومة اشک و لبخند ، معرکۀ تیر و کمان ، آویزگاه شط به دریا ،  و  ....  امام در خاک كربلا ایستاده است؛ آن جا که ستارگان شب ، از رخسار ، حجاب می درند تا از پس پرده ، رازها را بر مردان خدا بازگویند.آن جا که نخلهای سر به آسمان کشیده، مشغول مناجاتند ، تا قصّۀ نينوا را روایت کنند ، نه برای زمینیان بیهوده پسند ، بلکه آسمان را سفرۀدل کرده اند. آن جا که بانگ" الله اکبر"، بر فراز شهادت ها ، طنین انداز است و  آن سو َتر، شقایقها از زیر خاک، سَرَک می کشند و نوید بخشِ گُلبن توحیدند و حضورشان آینه ای، صیقلی است ،که هم آغوشی  با خاک را رو به آسمان انعکاس می دهد ، و امام هنوزدر خاک كربلا ایستاده است؛ این بار سخن از ملجاء خلوص است، ازیک سو اخلاص و....  از دیگر سو انسان کامل شدن.همان که کوچندۀ راه عشق است، همان که در سبکباری ساحل، به امواج دعا دخیل بسته است.

 وامام خوب مي داند این خاک ، همان است، که به خدا  شاهراه  است ...

      

                

حرّ در سايه ساري  ابا عبدالله،

                                     مظهر توحيد وشجاعت

 

احساس نياز ، يافتن مقصد و سپس دل به ره سپردن . بي پروا و مصمم، از آن چه، بِدان تعلق نام مي گذارند ،  پيراسته مي گذرد و نه با دلشوره و شِكوه ، بلكه گشاده دست و خودجوش. زمان براي تزلزل ،و شرايط براي تغيير،و وابستگيها براي بريدن، فراوان است ،يا بايد ايمان را صلاخي كند وسرش را گرادگرد تاريخ بچرخاند؛يا اسماعيل وار گردن به ابراهيم، سپارد. و اينجا انتخاب و جهت؛ نه يك اطوار زنانه است و نه يك جذبة مردانه،صعودي است از خاك به افلاك،  امارنگين كمان توحيد بر افق ديد  مرد نقش انداخته، او هر آنچه در مختصات يك عمل تا به ظهور رسيدنش لازم است طي كرده و اكنون نه در دنياي تاريك فايده گرايي و سود جويي ، بلكه در روشن ضميري سير مي كند، دلش به جهان کشف پریده است ؛ و زاري قلم بر دفتر، حديث دريا دريا عجز است تا شايد ازحال و احوال مرد بنالد... كه ،

 در آن لحظۀ بکر او بود و دنیایی همه صاحبدلی، و مرد بود و دریایی همه موج و موج ،و اتصال قطره به دریا.  لحظه اي فراتر از شادي و غم ، لحظه اي مملو از تصوير عشق ورزي ، عجب... صفایی داشت ، آن هنگام که مَقَر دل بر مضراب عشق می نواخت . او كه انباشتة كهنة ذهن را با شهامت خالي كرد و نگاه تحقيرآميز بندگان هميشه شماتت گو، را نديد تا... لحظة حضور فراهم شود و رويايي كه به حقيقت بپيوندد و، نه يك حس گذرا ، بلكه ماندگار و گشاده و... اكنون با خدا آميخته با همان ترانه اي كه نتهايش به رنگ خداست آغازش نغمه رباب و پايانش ثواب . مخلص، سبكبار ، نافذ چون تكه ابري هميشه رقصان و.... پرشي در زماني بس اندك از فرش به عرش ... در تصويرو نوشته و كلام نمي گنجد.

اما... آن مرد از جنس ديگريست ، چون دشتي خيال انگيز ، چون صحرايي در سكوت ، چون جنگلي رازگونه ، او پوستة سخت منيت را شكافته است،آرمانش را يافته تا خدا برآسمان گذشته اش، عفو ببارد و ...و مي گذارد و مي گذرد؛ از ميانة چشمان محقّر ، از همه آنچه داشته و ديگر نخواهد داشت تا چون ديگران در بند شادي و غم نباشد، و در قيد احساسات گذرا ،دل نبازد . برايش كافي و مستدل است ؛ به رسالت خدا در پيشگاه امام حسين، آري گفت و امام فرمود: آفرين ،آفرين ، اي حرّ تو در كنار خدا در زندگي اين جهان و آن جهانت حرّي، چنانكه مادرت ، حرّت ناميد.

نيازي به پيرايه بستن نيست .اين است قصة دنياي عشق و نيايش ، و اين است نقطه نظر بندگان پاك خدا و روايت صاحب چلگانِ از ما و من رسته، واز قيدها جسته، و همانا،"شهادت" دروازةگشوده ايست كه تنها؛ پرفشانان را به سمت وسوي زيبنده ترين صفات ره مي گشايد .

 شهرزاد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو  | 

       

    كجاييد اي شهيدان خـدايي     بلا جويان دشـــت كربلايي

        

 

 بسي مرسوم است كه مي گوييم ؛ راه شهيدان را ادامه دهيم ، و به آساني از آن مي گذريم .

سخن از راهي سرسبز نيست كه ديد رهگذران، مزرعه ها را بپايد و فارغ گام بردارد...

 بلكه ...تسليم واژگان است در برابر؛ عزم و ارادت و خلوص و ايثار و جوانمردي  .

همان ايثاري كه اخلاق را با آن مي توان شناخت و ايثاري كه عمود خيمة انسانيت است ، نه يك واژة بي جان و دهان پر كن و تشريفاتي ، كه محض اداي دين لفظي گفته شود. اما...واقعا چه شد كه بچه هاي انقلاب ، با نسلي به شكوه شهادت طلبي در قهقراي مصرف دوستي و مصرف پرستي در آستانة غرق شدن دست و پا مي زنند؟ و چطور راه شهيد بايد  تعريف  ميشد تا اين بي مهري قشري نه اندك ، سوزآور و غمناك و جگرسوز نباشد؟ باور كنيم اگر از گرداب خود گم كردگي و خودپرستي به چشمه سار خودشناسي و خودپذيري رهسپار شويم ، به ابتداي راه شهادت خواهيم رسيد . اين جا جايگاه نقطه اوج است ، و به الله اگر نبودند شهداي ما ، فرمودة حضرت علي پيش از اين تحقق مي يافت كه فرمودند: مردم را روزگاري رسد كه در آن از قران نشان نماند و از اسلام جز نام آن .

          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو  | 

 

نـــــواي بي نوايي

 

 

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد       هم رونق جهان شما نيز بگذرد

باد خزان نكبت ايام ، ناگــــهان           بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

آب اجل كه هست گلوگيرخاص و عام                    بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد

***

بادي كه در زمانه شبي شمعها بكشت                  هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين كاروان سراي بسي كاروان گذشت                ناچار، كاروان شما نيز بگذرد

اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن                  تاثير اختران شما نيز بگذرد

***

اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع                 اين گرگي شبان شما نيز بگذرد

آبي است ايستاده در اين خانه مال و جاه            اين آب نارَوان شما نيز بگذرد

پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست                  هم بر پيادگان شما نيز بگذرد

                                                                                                        

سيف الدين فرغاني

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو  | 

 

پريدني سبك روحانه به وسعت عشق

 

 

 

محمّد رحمت لِلعالـمــین  است          محمّد نور حق اندر  زمین  ا ست

 

 محمد سرور و سالار عشق است            امیر امتش اندر بهشت است

 

 محمّد مظهر و مولای مهر است      سماعش بر زمین و بر سپهر ا ست

 

محمّد فاتح هفت آسـمـان است            به معراجش نشان کهکشهان است

 

 محمّد مـنـزل روح الامین  است         بــه آیـات خـداوندی مبیـن  است

 

محمّد با محبّت بس عجین است        محبّت  با  محمد  بس  قرین است

 

محمّد راستگوی اهل دین  است      به وحـی آسـمانـی او امـیـن است

 

محمّد بـرترین فـرد زمیـن است       بـشـارت از بـرای مؤمـنـیـن  است

 

محمّد عالـِم علـمُ الیـقـیـن است          شهــادت بر شـهود نَسـتَعـین است

 

محمّد منشـاء اِشراق و شوق است   صراط  ا لمُـستَـقـیم اهل ذوق است

 

شهرزاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو  | 

    

    

   من دانۀ افلاکــــم یک چند در این خاکم

              

 چون عدل بهار آید سرسبز شود دانه

 

 

ماه در پهن دشت آسمان، شاهوار خود نمایی می کرد و ستاره ها سوسو زنان زیبایی آفرینش را به جلوه گذاشته بودند و با نگاهشان مردی را می ستودند که در اوج تاریکی صخره های کوه را در می نوردید تا به خلوتگاهش دست یازد، پردۀ شب را به کناری بزند و در عین حضور و روشنایی با پروردگارش راز و نیاز کند. مرد تنها دلی همایونی داشت، گویی امانتی گوهربار به او سپرده اند، که هر شب به دور از چشم دیگران به سوی غار، ره می سپرد تا امانت را در پیشگاه رحمت حق هویدا نماید، او میثاق محبت با پروردگارش می بست و امانت، دلِ به حق متّصلش بود که عرشیان نیز از آن همه شوق و ذوق انگشت حیرت می گزیدند. او در التهاب شورِعشق ،شب به صبح می رساند و در برابر چشمان گیتی، گنجایش قلب خویش را که بسی فراتر از آسمان و زمین بود به نمایش می گذاشت، تا پس از سالها ربوبیّت و عبودیّت شبی فضل خداوند به مرد عاشق گوشه چشمی نشان داد ،دلش به جهان کشف پرید و نگارین به مسند ارشاد گشت و ره به سوی گزیدگان حق جاری کرد.در آن لحظۀ بکر او بود و دنیایی همه صاحبدلی و مرد بود و دریایی همه موج و موج و اتصال قطره به دریا و رفع فاصله میان فنا و بقا. پروردگاری که حضورش برای همه صاحبدلان محسوس و مأنوس است، مرد تسلیم را معتمد و مطلوب خود ساخت و این نیل به وصال در اوج ملکوت، حدیث رهنمونی و دستگیر یست و در تفسیر و تحلیل نمی گنجد. القصّه مرد به میان مردم رهسپار شد، با کوله باری از تجارب معنوی و سرشار از تجاذب آرمانی و اکنون در این قیل و قال جهالت و ضلالت، پرچم متابعت بر دست گرفته و کوی به کوی رهسپار بیداری و بی تابی عصر خزان زده شده است، آن قدر قلب مؤمنش در سایه سار باغ ایمان شکوفا شده بود که حیفش می آمد بر شاخه های خشکیدۀ دیگران باران نگستراند و آنقدر در کشاکش شوریده دلی مشتاق و بی پروا شده بود که دلش نمی آمد از این آشفته جانی، بی دلان، بی بهره باشند، پس نغمۀ جانسوز سر داد، و ترانۀ دلنواز سرایید.

گاهی آنقدر دلش به رحم می آمد که در پناهگاه الهی مروارید اشک می ریخت و شِکوۀ جاهلان می کرد، ولی مشام جانش چندان معطّر بود که به هر چه و هر که می نگریست مخلوقِ خالق می دید وآیتی از گلستان خلقت. پس خاضعانه و خاشعانه نظاره می کرد و سجدة ادب می گذارد. همیشه لبخندی بر لبانش در حال طواف بود حتی با سفیهانی که جام کفر نوشیده اند و تا ابد همه کفرند و آنانی که منافقانه تأویل و توجیه و تفسیر می کنند و جاهلانی که تبهکارانه درصدر نشسته اند، آلام و غم در میان شور و حرارت مرد ذوب می شد او به منبع لطف لایزال ارتباط داشت، پس چگونه روا بود که درِ رحمت، به سوی بندگان خدا ببندد و جامةگناه از خویشتن ستایان ندرد. او نیک می دانست پُلی است میان آسمان و همگان، مرد بود و چشمانی که خواب غفلت به آنها شبیخون زده وگوشهایی که گَرد تقلید بر آن سد نهاده و زبانهایی از سنان تیزتر که به مبالغه و گزاف صیقل داده میشوند و دنیایی مفلکوک و فریب خورده که در تکلّفات و تجملات غرق گناهند،  ولی در عالم لطفش خمی به دل راه نداد و در کمال مهر، پرچم اهالی دل به دست، راهبر و راهنما شد  و مهر نبوّت را ویراسته و آراسته به اصحاب سعادت پیشکش نمود، و چه مهری فزونتر و برتر که در اوج اذهان سوراخ شده مرهمی باشی از جنس ترحّم.

پیامبر دلی داشت به وسعت دریا دلی همۀ عاشقان و عارفان و مهری به مختصات مرید و مراد که تجربه اش راز شیدائیست و ناگفتنی، و از آن سالها تا کنون و برای همیشه تا ابد، پیامبر بی منت و با سخاوت دانه های مهرورزی را در دل عشّاق جای نهاد و بی چشمداشت خلسة افلاکی خود را بر تارک معراج به یادگار گذاشت، آنقدرکه سعادت ا بدی در پیشگاه کبریایی از آن پیروانش باشد. «ان شاءالله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط شهرزاد قصه گو  |